اینک که در آستانه ی فرا رسیدن سال نو قرار داریم، حس خوشایندی بر همگان مستولییست. در مخیّله ی هرکسی اینست که سال جدید باید به هرلحاظ متفاوت تر و شکوفاتر از سالهای قبل باشد. همه خواهان نو شدن هستند و انتظار بهار را می کشند؛ اما من می خواهم به فرا رسیدن بهار، از یک منظر دیگر نگاه کنم.
مستحضر هستید که فصل های زیادی در توالی هم آمد و رفت کردند. بعد از هرفصل خزان خسته کن و سرمای سرد زمستان، بهاری آمد و گل ها شکوفه کرد و دشت و دِمن سبز شد. به قول شاعر: «پرنیان هفت رنگ بر سرآرد کوهسار»؛ اما آیا آن بهار، افق های نوین و متفاوتی را بر زندگی مان گشود!؟. آیا با نو کردن جامه ها و رفتن به سیر و سیاحت، زندگی و طرز فکر ما هم نو و جدید شد!؟ آیا بهار فقط شکوفا شدن طبیعت بود یا در شکوفا سازی طبیعت انسانها هم نقشی داشت؟ اگر اینگونه قیاس ها و مقایسات را در رابطه به پیوند بهار در زندگی انسان و جدید شدن هر سال و زندگی فردی خودمان داشته باشیم، به وضوح متوجه این نکته می شویم که چرا ذهن و مفکوره و نحوه ی زندگی مان موازی با فصل بهار، جدید و تازه نمی شود؟ چرا وضعیت فردی، اجتماعی و روز و حال و معیشت اجتماعی مان بهبود نمی یابد؟ و قس علی ذالک.
حال بعد از این مدخل و طرح این سوالات، می خواهم این سخن را با خوانندگان گرامی مطرح کنم و آن اینکه:
اگر می خواهیم همانند نو شدن هرسال در فصل بهار، طبیعت و وضعیت مان نیز دگرگون شود و به مدینه ی فاضله و یک وضعیت مطلوب دست پیدا کنیم، باید فرایند تعلیم و تربیت را جدی گرفته و چشم انداز علم و دانش را به رسالت انسانی تبدیل کنیم. نه تنها به باور من، بلکه همه انسانهای روشن ضمیر، تمامی مشکلات بشریت را جهل و نادانی می دانند. اگر هر فرد به سهم و وُسع خویش در راستای تعلیم و تربیت فرزندان خود همت بگمارد، به یقین حال و روز ما بهتر خواهد شد و آنگاه: طرز فکر ما، اندیشه ی ما و گوشت و پوست ما همانند رسیدن بهاران، تازه، خوشایند، لطیف و مرغوب خواهد شد.
افغانستان عزیز، چهار دهه میدان تاخت و تاز قدرت های استکباری و بین المللی و محل تلاقی استخبارات منطقوی بود. گذشتگان این مرز و بوم، مشکلات این کشور را حضور مان شوروی می دانستند و در این راستا حتی از جانهای شیرین شان هم گذشتند و آن ارتش تا دندان مسلح را با افتضاح جهانی از کشور شان بیرون راندند، اما بازهم در زندگی اتباع این غمخانه بهاری نیامد.
کمی بعد تر.
ذهنیت توده ی، چرخشی دیگری پیدا کرد و حضور و سهم برخی از رهبران جهادی و خودی را باعث نیامدن بهار دانستند و به سر کله ی هم پریدند و چه فجایع که خلق نشد! از خون انسانهای بیگناه جوی ها جاری شد. در نتیجه جنگ های خانمان سوز داخلی که لکه ی ننگ بر تاریخ معاصر افغانستان بود، اتفاق افتاد، اما بازهم از بهار خبری نشد که نشد. در این پراکندگی و کش مکش های ظالمانه بر سر قدرت، استخبارات منطقوی بیکار ننشسته به منظور سرکوب حلقات داخلی، گروه دیگری را بر گرده های مردم مظلوم و بی دفاع افغانستان سوار کردند. و آنها هم با ایده و مفکوره-های بنیادگرای منحصر به فردشان، بزور شلاق و قمچین مردم را به زور روانهی بهشت می کردند. چهار سال و اندی این نوع حکومت را هم تجربه کردیم و طعم تلخ شلاق و قُنداق تفنگ را هم چشیدیم باز هم بهار نیامد.
باز هم با کمال خوش باوری، قبول کردیم که القاعده برج های دوگانگی را در آن طرف کره زمین منهدم کرده و باید خانه های ما نیز بر روی ما آوارگردد. بیش از چهل و پنج کشور افغانستان را چنان بمباران کردند که دیگر جنبنده ی جرئت حرکت را نداشت. بعد از تخریب خانه های مظلومان و شهید و زخمی شدن هزاران تن، حکومت دست نشانده ی دیگری را بر زندگی مان تحمیل کردند و ما هم همچنان مسرور که صبر بهار می آید. بازهم فقط خزان سرد دیدیم. بعدتر خانه های مان در شب و روز بدون هیچ اذنی تلاشی می شد و ن ما در برخی از ولایات به وسیله مردان اجنبی تلاشی بدنی می شدند و به ما گفته می شد (be quiet) ما بهار می آوریم، بازهم بهار نیامد.
این وضعیت همچنان ادامه داشت. مرد و زن، پیر وجوان این خطه در آرزوی بهار بود و می خواستند همانند سایر انسانهای آزاد و متمدن زیست نمایند. دهه ی پسا طالبان نیز بدترین شرایط بود که تجربه کردیم، آما چون پدران ما و نسل های دوم و سوم ما همیشه فقط شرایط پر از دود و باروت را دیده بودند، آن وضعیت را ترجیح داده و با کمال میل پذیرفتند و گمان می کردند واقعا بهار آمده است، اما آن هم شبحی بیش نبود.
اگر کمی هم به بعد تر بیاییم؛ به ما گفتند هر فرد این کشور میتواند خودش به سرنوشت خود تصمیم بگیرد و می تواند به پای صندوق های رأی رفته و زعیم ی کشور اش را انتخاب نماید. ما هم با تمام خوشی و خوشحالی رفتیم و رأی دادیم و از هیچ تحدید هراسی نکردیم حتی انگشت ما قطع شد اما بازهم رأی دادیم ولی بعداً رأی ما حساب نشد در عوض از گوسفندان را شمردند و انسانها را به حاشیه راندند. بازهم بهار نیامد.
خلاصه هر طوری که بیرونی ها خواستند دُهل زدند و ما رقصیدیم. فکر کردیم بهار آمده است. تا اینکه به این همه حتک حرمت ها، و این همه توهین و تحقیر ها اکتفا نکردند تا جای ادامه دادند که در یک شهر دو رئیس جمهور مراسم تحلیف برگزار کردند و گفتند این بهار است، اما بخدا قسم این هم جز خزان زرد و زمستان سرد نخواهد بود.
اینجاست که ناخودآگاه این شعر شاعر ورد زبان آدم می شود که می گوید:
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملت سر و کاری ندارد
که دهقانش برای دیگری کِشت
بعد وقوع این همه واقعه یقین کردم که به قول معروف: سالهاست که سوراخ دعا را گم کرده ایم. آمدن بهار در زندگی ما را از برلین و دوحه، اسلام آباد و تهران و. جاها انتظار داریم. به صراحت می توان گفت که بهاری نیست و نمی آید تا اینکه علم و دانش را برای هر شهروند این خاک اعم از زن و مرد تعمیم ندهیم. این جهل و نادانی است که فاصله ی زندگی ما را تا بهار، هر روز بیشتر و بیشتر می سازد. تا پرده های جهل و نادانی را بوسیله روشنایی علم و دانش از بین نبریم، روزگار ما بدتر از گذشته ها خواهد بود. بیایید برای یکبار هم که شده، این باور را در وجود زن و مرد افغان بارور بسازیم که هم وطن! بهار در زندگی مان از بیرون آوردنی نیست، اگر هم آوردنی بود، کسی آن صداقت و روا داری را ندارد که برای من و شما بهاری بیاورد. پس خود ما باید بهاری از نو بسازیم؛ آره از نو.
چگونه؟ و چرا؟
بواسطه علم و دانش، برای یک زندگی باهمی و مرفه. از زمان تاسیس جغرافیای بنام افغانستان تا اکنون که ملعبه ی دستان امریکا و شرکای بین المللی اش قرار داریم، قوی ترین نقطه ضعف مان، نداشتن علم و دانش مفید، توأم با تعهد بوده است. باید در این زمینه چنان قاطعانه و مجدانه بسیج شویم تا بواسطه ی زن افغان، مرد افغان، کودک افغان، پیر افغان، جوان افغان، بهاری را خلق کنیم که آن بهار تا درازای تاریخ، زندگی ما و هم نسلان ما را بهاران در بهاران سازد و آن زمان می توانیم با تمام وجود فریاد بزنیم که به به! بهار آمده است. به امید آن روز
درباره این سایت